تبليغاتX
من یک لیبرالم

من یک لیبرالم

سياسي_اجتماعي

نامه‌ای از آن سوی آب

 

 این یادداشت ابتدا در بامدادخبر منتشر شده است:

 در نامه‌نگاری اداری رسم بر این است که در گوشه پایین سمت راست که محل نوشتن مقصد نامه می‌باشد، در ادامه آدرس، نام گیرنده اصلی نامه نیز ذکر می‌شود:" برسد به دست آقا/خانم X ". این عرفی است که در کلیه کشورهای دنیا رعایت می‌شود. اگر این نام آخر با توجه به سلسله مراتب حقوقی، صحیح نوشته نشود، چه بسا نگارنده به مقصودش از نامه‌نگاری نرسد و یا حتی نتیجه عکس بگیرد.

 این روزها شنیده می‌شود که اوباما به عنوان عالی‌ترین مقام ایالات متحده، قصد تنظیم و ارسال نامه‌ای خطاب به عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی دارد. این اتفاق از آن جهت حائز اهمیت است که پس از گذشت سی سال از عمر جمهوری اسلامی و بیست‌و‌نه سال از نامه مشهور پرزیدنت کارتر به آیت‌الله خمینی، برای نخستین بار امریکاییان تصمیم به نامه‌نگاری مستقیم با رأس هرم قدرت ایران گرفته‌اند. با توجه به مشی گذشته دولت‌های امریکا، انتظار می‌رفت که این نامه خطاب به رئیس جمهور اسلامی نگاشته شود، که گویا با درایت اوباما این پیشبینی محقق نخواهد شد. این خبر را می‌توان با ملاحظاتی به فال نیک گرفت؛ با نظر به نکات زیر:
- سال‌ها امریکا وقت و هزینه خود را در تماس بیهوده با دولت‌های اصلاح‌طلب و غیر اصلاح‌طلب ایران هدر داد و سال‌هاست که دل به آمدن و رفتن این و آن رئیس جمهور خوش کرده‌است. هنوز از یاد نبرده‌ایم تلاش‌های دولت کلینتون را برای بهبود روابط با دولت آقای خاتمی. این تلاش‌ها که هم‌زمان بود با ارسال پالس‌های مثبت از سوی دولت وقت ایران، نهایتاً به سرانجام نرسید و ناکام ماند. هرچند می‌توان قسمتی از این شکست دستگاه دیپلماسی دولت کلینتون را به تعلل و فرصت‌سوزی آقای خاتمی نسبت داد، اما اشکال اساسی را باید در جایی دیگر جستجو کرد. جایی که دولت امریکا آن را نادیده گرفته‌بود و آن رأس هرم قدرت ایران است. آن‌ها پیش از فکر ارتباط‌گیری با دولت( قوه مجریه) باید فکری برای کسب نظر مساعد رهبر جمهوری اسلامی می‌کردند. ما که در ایران نشسته‌ایم می‌دانیم تصمیم‌‌گیر نهایی در مورد برقراری تماس علنی با دولت امریکا، نه وزارت خارجه و نه شخص رئیس جمهور است. نفس درک این واقعیت مهم، نشان از نوعی پیشرفت در سیاست خارجی امریکا است.

- دول غربی حق دارند که بگویند از ایران صداهای متفاوت و متناقض و گاه متضاد به گوش‌شان می‌رسد. دلیل آن هم روشن است. نگاهی عمیق به صحنه سیاست ایران، حکایت از پیچیدگی غریبی در بطن آن دارد که هضم آن شاید برای کشورهای خارجی دشوار باشد. در حالی که در ایران رئیس جمهور و وزارت امور خارجه مسئولیت مستقیم در برابر دول خارجی دارند، اما در امور استراتژیک و راهبردی نظیر مورد اخیر، توان و اختیار تصمیم‌گیری ندارند. و جالب این‌جاست که در عین بی‌اختیاری، در برابر تصمیمات اتخاذشده مسئولند و باید پاسخ‌گو باشند. طبیعی است که این مسئله برای دولت‌های دیگر بسیار عجیب است و موجب سردرگمی آن‌ها در نوع تعامل با ایران می‌شود.

 در صورت عملی شدن نامه‌نگاری بین اوباما و رهبر جمهوری اسلامی، امریکا نه تنها دیگر از ایران صداهای مختلف نمی‌شنود، بلکه یک بار برای همیشه، تکلیف‌اش با این نظام روشن خواهد شد.

- دولت اوباما به روشنی نشان داده‌است که خواهان تغییر در نوع تعامل خود با جمهوری اسلامی، با حفظ اصول مصرح خود است. از بابت حقوق بشر این نگرانی در بین بسیاری از دل‌سوزان ایرانی وجود داشت که مبادا نقض حقوق بشر در ایران به بوته فراموشی سپرده شده و قربانی سازشی بزرگ‌شود که خوشبختانه علائم بسیاری در رد این نگرانی وجود دارد.

- در 12 سال اخیر، هر گاه زمزمه‌هایی از بهبود روابط به گوش رسیده، ذوب‌شدگان در ولایت، کفن‌پوشان و به سروسینه‌زنان به خیابان‌ها می‌ریختند و فریاد وااسلاما سر می‌دادند. البته این قبیل واکنش‌ها در دوره هشت ساله اصلاحات بیشتر به چشم می‌خورد، هر چند در دولت فعلی هم واکنش‌هایی با درجه کیفی بسیار پایین‌تر قابل مشاهده بود. ذوب‌شدگان به این واقعیت نمی‌اندیشیدند( شاید هم می‌اندیشیدند) که بر طبق قوانین رسمی و غیر رسمی موجود، رهبر نظام تنها کسی است که حرف آخر را در امور استراتژیک و مهم می‌زند و طبعاً برقراری رابطه با امریکا هم نمی‌توانست خارج از حیطه نظارتی ایشان به تصویب برسد. به هر حال دانسته یا نادانسته، گناه گفتگو با امریکا به گردن دولت‌های مختلف می‌افتاد. با تدبیر جدید دولت امریکا، بار مسئولیت بر عهده کسی خواهد افتاد که بیشترین اختیار را در تصمیم‌گیری دارد. مسئولیت باید با اختیار متناسب باشد و بالعکس.

- این نامه‌نگاری می‌تواند مقدمه‌ای برای توافق و سازشی بزرگ و یا سرآغاز درگیری نهایی این دو کشور باشد. واقعیت این است که در شرایط فعلی– نه جنگ، نه صلح- منفعت چندانی برای امریکا و نیز نیروهای اپوزیسیون متصور نیست. آمریکا در این مدت 30 ساله، خواسته یا ناخواسته از موقعیت استراتژیک ایران در منطقه محروم بوده و اپوزیسیون نیز همواره با انگ حمایت از جانب امریکا، از سوی جمهوری اسلامی زیر فشار بوده‌است.

- اگر نگوییم دولت باراک اوباما به دلایل گوناگون از محبوبیت عمومی بالایی برخوردار است، به طور قطع از مقبولیتی مطلوب و استثنائی در سطح کشورهای جهان سود می‌برد. این میزان از مقبولیت بین‌المللی، قدرت چانه‌زنی امریکا را در مذاکرات مختلف با کشورهای متحد برای متقاعد کردن آنها جهت همراهی با سیاست‌های این کشور بالا می‌برد.

 با توجه به موارد عنوان شده، برای نامه احتمالی ارسالی اوباما به رهبر جمهوری اسلامی، 2 سرنوشت را می‌توان پیشبینی کرد. نامه‌ای که با اوصاف فوق، حکم اتمام حجتی امریکایی- بین‌المللی خواهد داشت:

1-یا سرآغازی است برای سازش بزرگ
2-یا مقدمه‌ای است برای رویارویی نهایی نه ایران و امریکا، که ایران و ائتلافی بزرگ از قدرت‌های جهانی

باید منتظر ماند و دید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:6  توسط احسان رمضانيان  | 

بازرگان لیبرال و انقلاب 57

 

 این مطلب ابتدا در راهبرد منتشر شده است: 

 انقلاب ایران در سال 57 اساساً از بطن چپ روئید؛ چرا که گفتمان غالب در آن دوران برخاسته از اندیشه‌های چپ‌گرایانه بود. بنا بر این نیروی محرکه انقلاب را اکثراً نیروهایی با گرایش‌های چپ– اعم از مذهبی یا غیر مذهبی- تشکیل می‌دادند. به همین دلیل یافتن حزب، گروه، سازمان و یا حداقل چهره‌ای لیبرال در میان انقلابیون که نقش تعیین‌کننده‌ای در فرآیند پیروزی انقلاب داشته‌باشد، کاری بسیار سخت است. شاید نتوان لیبرالی به تمام معنا یافت، اما با کمی تسامح، مهندس مهدی بازرگان را می‌توان لیبرال نامید. بازرگان تنها چهره شاخص اپوزیسیون وقت بود که تا ماه‌های پایانی عمر حکومت پهلوی، مخالف انقلاب و براندازی نظام سلطنت مشروطه باقی ماند و این مخالفت را نه تنها مخفی نمی‌کرد که حتی آن را صادقانه با رهبر انقلاب هم در پاریس در میان گذاشت. او تنها زمانی به همراهی با انقلابیون متمایل شد که خود را در میان نیروهای اپوزیسیون و حتی هم‌حزبی‌های خودش که جملگی خواهان براندازی شاهن‌شاهی بودند، تنها دید. ضمن این‌که امواج توده‌های مردمی در خیابان‌ها کار را به جایی رسانده‌بودند که دیگر راه برگشتی متصور نبود.

 اما چرا بازرگان را در آن زمان لیبرال می‌نامیدند؟ برای پاسخ به این پرسش ابتدا بایستی نگاهی گذرابه نیروهایی که از این لفظ برای او استفاده می‌کردند انجام دهیم. افرادی که در سال‌های نخست پس از انقلاب بازرگان را لیبرال می‌خواندند، منظورهای متفاوتی داشتند که باید در تحلیل آن‌ها را از هم تفکیک کرد. اولین گروه، "مارکسیست‌ها" بودند. از نظر آن‌ها بازرگان لیبرال بود، چون از رشد سرمایه‌داری ملی شدیداً دفاع می‌کرد و مالکیت خصوصی و تضمین آن را به سود کشور می‌دانست.
 دومین گروهی که بازرگان را لیبرال لقب دادند، بخش قابل توجهی از روشنفکران دینی بودند که به وضوح تمایلات چپ داشتند. به عقیده آن‌ها بازرگان لیبرال بود، چون برابری را در اولویت نخست دولت‌اش قرار نمی‌داد و از لحاظ نظری نیز از ضرورت برابری دفاع نمی‌کرد. ضمن این که شیوه‌های مورد نظر او برای اداره مملکت، به طور عمده از الگوی حکومت‌های لیبرال‌دموکرات و نهادهای این نوع نظام‌ها اخذ شده‌بود. به عنوان مثال بازرگان چندان توجهی به روش‌هایی مانند واحدهای اقتصادی و شوراهای شهر و روستا از خود نشان نمی‌داد و بیشتر علاقه‌مند و پی‌گیر انتخابات آزاد برای مجلس شورای ملی بود.
سومین دسته‌ای که بازرگان را لیبرال می‌دانستند، بنیادگرایان انقلابی بودند. از نظر آنان بازرگان لیبرال بود، چون با روش‌های انقلابی مانند روش‌های توأم با خشونت، ناگهانی، انفجاری، به هدایت یک شخص کاریزما و همراه با بسیج توده مردم موافق نبود. هم‌چنین بازرگان از حق گروه‌ها و جریان‌هایی برای آزادی بیان، تشکل و تجمع دفاع می‌کرد که به زعم بنیادگرایان جملگی در صدد دسیسه برای براندازی حکومت انقلابی- اسلامی برخاسته از انقلاب و قبضه کردن قدرت بودند. به عبارت بهتر آن‌ها بازرگان را فاقد صلاحیت و قاطعیت لازم برای کنترل ضد انقلاب بالقوه و سرکوب ضد انقلاب بالفعل می‌دانستند.

 همان‌طور که مشاهده می‌کنیم، عنوان لیبرال برای بازرگان فاقد دقت کافی بوده و بیشتر بر معنایی دیگر دلالت می‌کرد تا معنایی که در تعاریف دقیق از لیبرالیسم ارائه می‌شود. هر گروه و جریانی بنا بر دیدگاه و انگیزه‌های خاص خود، او را لیبرال می‌نامیدند.
 اما به راستی بازرگان چه نوع لیبرالی بود؟ می‌توان گفت که او از لیبرالیسم سیاسی حداقلی که قابل جمع با نوعی حکومت رفاهی بود، دفاع می‌کرد. ضمناً بر خلاف آن‌چه در نظام‌های لیبرال‌دموکرات موجود در دنیا می‌بینیم، بازرگان از تأثیرپذیری خط مشی‌های عمومی از ارزش‌های دینی دفاع می‌کرد. به عبارت دیگر، اگر چه بازرگان خواهان دادن امتیاز به دین‌داران و مفسران دینی در زمینه حکومت کردن نبود و تحمیل احکام دینی بر جامعه را بر خلاف میل جامعه بر نمی‌تافت، اما تأثیرپذیری دولت در قانون‌گذاری و خط‌مشی‌گذاری از احکام و ارزش‌های دینی را در فضای رقابتی و دموکراتیک می‌پذیرفت. بنا بر این می‌توان گفت هم‌چون لیبرال‌دموکراسی‌های موجود در جهان، از استقلال دین و حکومت از یکدیگر دفاع می‌کرد، اما بر خلاف آن‌ها، مخالفتی با پیوند دولت و دین نداشت( تغییر عقیده مهندس بازرگان در اواخر عمر در خصوص پیوند دین و دولت را نیز نباید فراموش کرد که البته بحث در آن مورد مجالی دیگر را می‌طلبد). به علاوه گرایش لیبرالی بازرگان در سیاست، سخت با پذیرش ملیت ایرانی درهم‌آمیخته‌ بود. به این معنا که برای او حفظ استقلال و یک‌پارچگی ایران، خط قرمز محسوب می‌شد که حتی به بهانه آزادی نیز حاضر به نقض آن‌ها نبود. بدین ترتیب بازرگان را می‌توان لیبرالی ملی‌گرا در برابر لیبرال‌های گلوبالیست در نظر داشت.

 بنا بر این خوانش خاص بازرگان از لیبرالیسم با دو مؤلفه "گرایش به دین در خط‌مشی‌گذاری عمومی" و "دفاع از بقا و استقلال ملی ایران" از سایر خوانش‌ها متمایز می‌شود.

 در نهایت باید گفت که اگر به‌کارگیری نام لیبرال برای مهندس بازرگان صحیح باشد، لیبرالیسم او را بایستی در تقابل با لیبرتاریانیسم، نولیبرالیسم، خصوصی‌سازی دین، نفی هر گونه هویت ملی برای ادغام در بازار جهانی و بی‌توجهی به وحدت ملی ایران تفسیر کرد.
 با این توصیفات باید گفت که در انقلاب 57 ایران، عناصر لیبرال کمترین نقش را داشتند و اگر رگه‌هایی از لیبرالیسم حداقلی هم وجود داشت، در برابر شور انقلابی مردم و چپ روی‌ گروه‌های انقلابی در نطفه خفه شد؛ هم‌چنان‌که دولت بازرگان، عمرش به سال هم نرسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:50  توسط احسان رمضانيان  | 

بیانیه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران درباره حوادث اخیر دانشگاه امیرکبیر

 دانشگاه و جنبش دانشجویی به مثابه آخرین سنگر آزادی، اگرچه در طول سالیان اخیر هزینه سنگینی را بابت ایستادگی های خویش پرداخته اما هنوز هم مهمترین دغدغه تمامیت خواهان و اقتدارگرایان است و پس از حوادث چندی پیش در دانشگاه شیراز، سناریوی خاکسپاری شهدا در دانشگاه امیرکبیر بهانه دیگری شده است برای سرکوب، بازداشت، ضرب و شتم و حتی تحقیر دانشجویان.

 از این رو، تمامیت خواهان ضمن دستمایه قراردادن شهدا، به دنبال تبدیل دانشگاه به قبرستان و فریاد دموکراسی خواهانه جنبش دانشجویی به سکوت گورستانی هستند تا بساط استبداد دینی _نفتی خویش را بیش از پیش، پهن تر و گسترده تر سازند.

 تجارت سیاسی و استفاده ابزاری از شهدا، آشکارا نشان می دهد که حاکمیت حاضر است هر چیزی را برای استمرار استبداد و سرکوب جنبش های دموکراسی خواهانه مردم قربانی کند و در این راه، حتی از پیکر شهدا نیز چشم پوشی نمی کند. براستی این چه تکریم و پاسداشتی برای شهداست که برگزار کنندگان آن با قمه، باتوم و انواع سلاح های سرد به این کارناوال آمده اند و در آن، موی دانشجویان را گرفته و به در و دیوار می کوبند و سرانجام آن، چیزی جز بازداشت دهها دانشجو و انتقال آنان از کلاس درس به سلول انفرادی زندان نیست؟  

شگفتا که واژه ها نیز در حکومت های استبدادی، از خود رنگ می بازند آنچنانکه «تکریم و پاسداشت» با چماق و دشنه همنشین می شود و دانشگاه با گورستان.

حوادث اخیر اما به طور عریان، «دانشگاه مطلوب» اقتدارگرایان را تبیین می کند؛ دانشگاهی که سکوت قبرستانی بر آن حاکم است و دانشجویانی که چیزی جز کالبدهای متحرک نیستند و برای حضور در کلاس درس باید از لابلای سنگ های قبر گذر کنند.

 ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران، ضمن محکوم کردن مصادره سیاسی و استفاده ابزاری از مقام والای شهدا و ابراز تأسف شدید از هتک حرمت دانشگاه و همچنین نگرانی از وضعیت دهها دانشجوی دربند، آزادی بی قید و شرط تمامی دانشجویان بازداشت شده را خواستاریم.

 بی شک، جنبش دانشجویی همچنان زخم خورده اما استوار، رنجور اما بانشاط، وجدان بیدار جامعه باقی خواهد ماند و به مبارزه علیه ظلم و استبداد ادامه خواهد داد.

 سیاهی شب، پایدار نخواهد ماند.       

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:57  توسط احسان رمضانيان  |