روزگار سخت
این سختی را همگان احساس می کنند, از زنان ـ به طور خاص ـ تا معلمان, کارگران و دانشجویان. دانشجویان که این روزها نگران دوستان دربند خود هستند. آنهایی که تاوان پس می دهند, تاوان میهمان نوازی از رئیس جمهوری که دانشگاه پلی تکنیک را با پایگاه های مقاومت بسیج اشتباه گرفته بود و توقع رفتاری مهربانانه تر از آنها داشت. نمی دانم چه چیزی باعث شد که این آقا تصمیم به سخنرانی در دانشگاه گرفت. آیا او واقعا توقعی بیش از این از کسانی که شدیدترین فشارها را در دوره ریاست جمهوری او تجربه می کردند داشت؟ سرانجام روز انتقام فرا رسید و سناریویی کثیف به اجرا درآمد و آن شد که می باید. و چه انتقام ناجوانمردانه ای. آنها انتقام می گیرند. آنان که قدرت خود را تنها به رخ هموطنانشان کشیده و جلوی آنها شاخ و شانه می کشند و نعره های مستانه سر می دهند و با مخالفانشان آن می کنند که بربرها با دشمنانشان می کردند و آنها که ابرقدرتهای جهان را با دست می رانند و با پا پیش می کشند و پنهانی تقاضای مذاکره می کنند. آنانی که افتخارشان گرفتن عکسی به یادگار در کنار چاوز, مورالس, اورتگا و دیگر هم مسلکان چپشان است و از اینکه رفقا برایشان Red Carpet پهن می کنند, در پوست خود نمی گنجند و در عرش سیر می کنند. "تو را چه سود فخر به فلک برفروختن, زمانیکه هر غبار راه لعنت شده نفرینت می کنند" این را تنها خانواده های دانشجویان زندانی نیست که بر زبان جاری می کنند که ورد زبان خانواده های معلمان, کارگران اخراجی شرکت واحد و زنان و مادران بسیاری است و از چشمان بسیاریشان "خونابه روان است".
چه باید گفت در این آشفته بازار که آنان که با دردی به نام بحران مشروعیت دست به گریبانند, برای التیام بخشی به این درد کهنه به ناگاه سر از شهرستانهای دوردست و روستاهای دورافتاده در می آورند تا با دیدن مردم همیشه در صحنه (!), بلکه اعتماد به نفس از دست رفته را بازیابند و لاف مردمی و خاکی بودن بزنند, غافل از اینکه در دنیا این قبیل کارها دیگر نخ نما شده است. حضرات باید در این رابطه به ۲ نکته توجه داشته باشند:
۱ـ به مدد حافظه به یاد آورده و مقایسه کنند رقص و پایکوبی و هلهله مردمان کشور همسایه مان, عراق, در برابر سردار قادسیه ـ صدام ـ را با شادی و پایکوبی همین مردمان این بار در مقابل مجسمه به خاک افتاده اش. و نیک می دانیم که این اتفاقات به فاصله زمانی اندکی رخ دادند. گمان نمیکنم که بین این دو گروه از عراقی های شاد(!) فرق چندانی بوده باشد, چه کمی وچه کیفی. اینها همان مردمان بودند.
۲ـ هموطنانی که در شهرستانها و روستاهای دوردست زندگی می کنند از اینکه یک روز از سال نامی از دیارشان در رسانه ها برده می شود و خبری از آنجا در صدر اخبار کشور قرار می گیرد و تصویرشان در رسانه های تصویری منعکس می شود به اندازه زیادی سر شوق آمده و این موضوع را اگر با این مطلب جمع کنیم که از نزدیک تماشا کردن یک شخص معروف ـ و نه لزوما محبوب ـ برای بسیاری از آنان جالب و جذاب است, می توانیم به یک نتیجه معقولی در این مورد برسیم. در همین راستا به عقیده نگارنده اگر یک خواننده خوش صدای لس آنجلسی ( مانند داریوش اقبالی ) روزی به شهری در ایران بیاید, جمعیت به پیشواز رونده بسیار بیشتر از آنچه این روزها می بینیم خواهد بود. خوشا مردانی که فریفته جمعیت نشدند و راه انسانیت پیش گرفتند.
این روزها ایران هم حال و روز مساعدی ندارد که از جانب بیگانگان تهدیدش می کنند. کهن دیار ما, حاکمان جاه طلب و جنگ افروز کم به خود ندیده, که این حدیث روزگاران است. هنوز جوهر قطعنامه های پیشین خشک نشده بود که خبر آمد ما را قطعنامه ای دیگر در راه است. و چه تلخ است این حقیقت که سنگینی بار این تحریمها, باز هم بر دوش ضعیفترین های ماست. گویا تقدیر این است کمرهای ایرانیان از این هم خمیده تر شود. و به راستی ملت تاوان کدامین گناه نکرده اش را دارد می دهد؟ مردمانی که بسیاری از آنها حتی درکی ابتدائی از ماهیت انرژی هسته ای ندارند و نمی دانند که واقعا این غنی سازی چیست که اگر در خاک ما انجام نپذیرد, مملکت به باد فنا می رود (!)
" روزگار غریبی ست " این روزگار, و چه ها که نمی بینیم. آنان که در مجازات خودسرانه (!) دگراندیشان و اعمال خشونت عریان ذره ای تردید به خود راه نداده اند, برایشان هیچ امری محال نیست, چرا که از داس با یاسها سخن گفتن را نیک آموخته اند. علاوه بر اینکه اندیشمندان, دانشجویان, معلمان, کارگران و منتقدان ـ و نه مخالفان ـ را در اوین باید دید, برخورد با روحانیان هم شدت گرفته است. به طوری که اخیرا حکم اعدام برای یک آیت الله صادر شده است. به قول بزرگی روحانیان خارج از حلقه تنگ حاکمیت, بیش از دیگر اقشار زیر تیغ اند.
دیدن و لب بر نگشودن کار ما نیست. چرخ با ما سر سازگاری ندارد, اما این حدیث امروز است و فردا روز دیگریست...

